روستای مرادآباد اراک

روستای مرادآباد از روستای بخش مرکزی شهرستان اراک می باشد.

آمد بهار خرم و آورد خرمی

وز فر نوبهار شد آراسته زمی

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی

با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی

تا کم شده‌ست آفت سرما ز گلستان



 از ابر نوبهارچو باران فروچکید

چندین هزار لاله ز خارا برون دمید

آن حله‌ای که ابرمر او را همی‌تنید

باد صبا بیامد و آن حله بردرید

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید

و آمد پدید باز همه دشت پرنیان


از لاله و بنفشه همه کوهسار و دشت

سرخ و سپید گشت چو دیبای پایرشت

برچد بنفشه دامن و از خاک برنوشت

چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت

افکند نیلگون به سرش معجر کتان


آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم

وز عشق پیلگوش در آورده سر به خم

زو دسته بست هر کس مانند صد قلم

بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

اندر میان هر قلمی زو یکی شکم

آگنده آن شکمش به کافور و زعفران


آن سوسن سپید شکفته به باغ در

یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر

کز نیل ابره استش و از عاج آستر


از بهر بوی خوش چو یکی پاره عودتر

دارد همیشه دوخته از پیش بادبان


برگ گل سپیدبه مانند عبقری

برگ گل دو رنگ بکردار جعفری

برگ گل مورد بشکفتهٔ طری

چون روی دلربای من، آن ماه سعتری

زی هرگلی که ژرف بدو در تو بنگری

گویی که زر دارد یک پاره در میان


چون ابر دید در کف صحرا قباله‌ها

بارانها چکید و ببارید ژاله‌ها

تا گرد دشتها همه بشکفت لاله‌ها

چون در زده به آب معصفر غلاله‌ها

بشکفت لاله‌ها چو عقیقین پیاله‌ها

وانگه پیاله‌ها، همه آگنده مشک و بان


بنمود چون ز برج بره آفتاب روی

گلها شکفت بر تن گلبن به جای موی

چون دید دوش گل را اندر کنار جوی

آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوی

بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی

گاهی سرود گوی شد و گاه شعرخوان


گلها کشیده‌اند به سر بر کبودها

نه تارها پدید برآنها نه پودها

مرغان همی‌زنند همه روز رودها

گویند زار زار همه شب سرودها

تا بامداد گردد، از شط و رودها

مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان


تا بوستان بسان بهشت ارم شود

صحرا ز عکس لاله چو بیت‌الحرم شود

بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود

مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود

افزون شود نشاط و ازو رنج کم شود

بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان


بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر

ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر

قمری همی‌سراید اشعار چون جریر

صلصل همی‌نوازد یکجای بم و زیر

چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر

گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان


تا بادها وزان شد بر روی آبها

آن آبها گرفت شکنها و تابها

تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها

بستند باغها ز گل و می خضابها

برداشتند بر گل و سوسن شرابها

از عشق نیکوان پریچهره، عاشقان



عاشق ز مهر یار بدین وقت می‌خورد

چون می‌گرفت عاشق، بر باغ بگذرد

اطراف گلستان را چون نیک بنگرد

پیراهن صبوری چون غنچه بردرد

از نرگس طری و بنفشه حسد برد

کان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان


خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار

گر در کنار یار بود، خوش بود بهار

ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار

می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار

با من چنان بزی که همی‌زیستی تو پار

این ناز بیکرانت تو برگیر از میان

عمرت چو عمر نوح پیمبر دراز باد

همچون جمت به ملک همه عز و ناز باد

پیشت به پای صد صنم چنگساز باد

دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد

بر تو در سعادت همواره باز باد

عیش تو باد دایم با یار مهربان

(شعر ازمنوچهری)

بهزاد حسینی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی